تبليغاتX
ดี پرواز شاپرکها ดี
ดี پرواز شاپرکها ดี
ღღاللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ღღ
 

آنکه میگوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی است که

آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت دارم

دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید

هزار آفتاب خندان در توست

هزار ستاره گریان در تمنای من

                       عشق را ای کاش زبان سخن بود



ارسال شده در: 88/08/18 :: 22:9 :: توسط : شاپرک

اگر سفر نکنی،
اگر چيزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
زمانيکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری ديگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهميشه از يک راه تکراری بروی ...
اگر روزمرگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
به آرامی آغاز به مردن ميکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهايي که چشمانت را به درخشش وا ميدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی ...
به آرامی آغاز به مردن ميكني
اگر هنگاميکه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل يکبار در تمام زندگيت
ورای مصلحت انديشی بروی .
 
امروز زندگی را آغاز کن
!
  امروز کاری بکن
!
    امروز مخاطره کن
!
      نگذار که به آرامی بميری
...
                       شادی را فراموش نکن



ارسال شده در: 88/08/16 :: 18:14 :: توسط : شاپرک


    عشق او بازاند آوردم به بند
    
     كوشش بسيار نامد سودمند
    
    عشق دريايي كرانه ناپديد
    
    كي توان كرد شنا، اي هوشمند ؟
    
    عشق را خواهي كه برپايان بري
    
    بس كه بپسنديد بايد ناپسند
    
    زشت بايد ديد و انگاريد خوب
    
    زهر بايد خورد و انگاريد قند
    
    توسني كردم، ندانستم همي
    
    كز كشيدن تنگ تر گردد كمند

رابعه بنت کعب



ارسال شده در: 88/08/13 :: 9:11 :: توسط : شاپرک

if i had a last chance to breath or to love you,i would use my last breath to say that i love you....



ارسال شده در: 88/08/12 :: 18:2 :: توسط : شاپرک

نارس هم

رسیده که باشی

طعم ات اشتهای خاک را باز می کند

نارس هم - فرقی نمی کند

تنها بی اشتها جویده می شوی

بی که بدانی

عشق چشمی ست که گاه

خود را به کوری میزند

                  تا از خیابان عبورش دهی

بی که بدانی عبورت داد

ღ ღ.• ¨¯`•ღ ღ.• ¨¯`•ღ

 

کلمات آتش اند

می گویند و

                      خاکستر می شود

                                              کاغذ

 

 



ارسال شده در: 88/08/05 :: 10:20 :: توسط : شاپرک

داد دل

در زلف تو بند بود داد دل من

در بند کمند بود داد دل ما

ای دل به داد دل ما کس نرسید

از بس که بلند بود داد دل ما

تمام

شب آمد روز گار دل تمام است

به دستت اختیار دل تمام است

من از چشم تو خواندم روز آغاز

که با این عشق کار دل تمام است

ترانه بارانی

دیشب باران قرار با ژنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک ٬ چک چک... چکار با پنجره داشت ؟

دستور زبان عشق

دست عشق از دامن دل دور باد !

می توان آیا به دل دستور داد ؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد ؟

موج را آیا توان فرمود: ایست !

باد را فرمود : باید ایستاد ؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

نیمه پر لیوان

این روز ها که می گذرد

                                   شادم

زیرا

یک سطر در میان

                              آزادم

           و می توانم

هر طور و هر کجا که دلم خواست

                                                جولان دهم

-در بین این دو خط -

 

 



ارسال شده در: 88/08/05 :: 10:6 :: توسط : شاپرک

محبوب من !

خود را با عشق مسلح کن .

پروای هیچ مدار. پای پیش بگذار. در آغوش عشق اندک جایی برای زیستن وجود دارد و اندک جایی برای آرمیدن. و بی قراری را به قرا ررساندن. انصاف نیست در عرصه عشق تنهایم بگذاری . تنها و بی یار . بی وفایی پیشه مکن . بر من جفا روا مدار . من این زمان به نگاهی قانعم . در برابر دیدگانم ظاهر شو تا زندگی ام معنایی به خود گیرد …

مدتها بود که عاشقانه ای نخوانده بودم آن هم داستانی واقعی . رابعه بنت کعب را می شناختم . از او به عنوان نخستین شاعره پارسی نام می برند که معاصر با رودکی بوده است . او که دختر حاکم بلخ بوده به غلامی به نام بکتاش دل می دهد  و داستان شور انگیز این عشق ماورای فاصله ها و سلسله مراتب او را شهره شهر می کند . کتاب رابعه (امیرزاده ای که کنیز غلامش شد ) به قلم زیبای فواد فاروقی ، که قسمتی از آن را در ابتدا آوردم ، شرح عاشقانه ای است بر این دلدادگی .

« او کام گرفت از من و آرام نشسته

   من تازه به وجد آمده ، او خسته ی خسته !

  من تشنه تر از تشنه ، و او سیرتر از سیر

 پیمانه ی من خورده و پیمانه شکسته !! » 



ارسال شده در: 88/07/29 :: 18:2 :: توسط : شاپرک

   چه احساس قشنگیه وجود عزیزی رو کنارت حس کنی دستاشو تو دستت بگیری... باهاش قدم بزنی... صداشو بشنوی... بودنش رو کنارت حس کنی... چه احساس نازنین و شیرینیه رو به روی کسی که دوسش داری بشینی... چشماشو نگاه کنی تا عمق وجودت از یه گرمای عجیب آب بشه... قلبت پر تپش بشه... انگار داره از سینت کنده میشه... چه احساس عجیبیه....... وقتی بخوای با انگشتات صورتشو حس کنی... با موهاش بازی کنی.... خدای من.... باورکردنی نیست.... اونی که می خوای... اونی که دوسش داری... کنارت باشه... باهات باشه... هم راهت... هم پات باشه... باور کردنی نیست......!!!؟؟؟

 آرزویم این است"نتراود اشک از چشم تو مگر از شوق زیاد"نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه هر روز تو عاشق باشی"عاشق آنکه تورا میخواهد و به لبخند تواز خویش رها میگردد و تورا دوست بدارد "به هر اندازه دلت میخواهد.

 ای خدای بزرگ هر روز به یادمان بیاور که از میان همهء نعمت هایی که به ما ارزانی داشته ای بالاترین آن محبت است ... خدایا دل هامان را بگشا نه فقط به روی نزدیکان مان بلکه به روی همه انسان ها ... ای خدای مهربان یاری مان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم یاری مان کن تا شکیبایی ، همدلی و مهربانی کنیم ...

 من ديگر خسته تر از آنم كه زندگي كنم..... مي خواهم با تو بگويم قصه مرگ عشقم را مي خواهم تو بداني غم شبهايم را مي خواهم كه تو بخواهي تن خسته و بيمارم را مي خواهم كه ببوسي لب تبدار مرا مي خواهم كه بداني عشق من رفت ز دستم .

 به دنبالت مي گردم اي گمشده ي روزها و شبهاي من ... کجايي ؟ نيستي ؟ کاش بودي تا سر بر شانه ات مي گذاشتم ... تا ميگريستم ... ز دست اين دنياي بي وفا که مرا اينگونه کرد ... اري ... کاش مي يافتمت ... کاش چشمانم را مي بستم و مي گشودم و تو را احساس مي کردم عزيز دل ... باشد نيستي ... هر جا هستي خوش باشي ... تنها نفس بکش چون من با تنفس تو زنده ام ... اي تنهاترين گمشده ام ... نگو بار گران بوديمو رفتيم نگو نا مهربان بوديمو رفتيم اخه اينها دليل محکمي نيست بگو با ديگران بوديمو رفتيم .

 کـــــــاش !!………… کاش مـي دانستيم زندگي کوتاست … کاش از ثانيه ها و لحظه هاي زندگي لذت مي برديم کاش قلبــي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم کاش همه را دوست داشتيم … کاش ...

 ديرگاهيست که تنها شده ام / قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است / باز هم قسمت غم ها شده ام دگر آئينه ز من با خبر است / که اسير شب يلدا شده ام من که بي تاب شقايق بودم / همدم سردي يخ ها شده ام کاش چشمان مرا خاک کنيد / تا نبينم که چه تنها شده ام..

من مانند تو ام ای شب خاموش وعمیق ودر دل تنهایی من الاهه ای ست در بستر زایمان و در وجود ان كه زاییده می شود اسمان به زمین می رسد.(جبران خلیل جبران)

هر عادتی در ابتدا مانند یک نخ نازک است . اما هربار که یک عمل را تکرار می کنیم ما این نخ را ضخیم تر می کنیم و با تکرار عمل نهایتا این نخ تبدیل به طناب و بلندی می شود که برای همیشه به دور فکر و عمل ما می پیچد.

دوست داشتن تمثيلي از نفس کشيدن من است، سزاواري من در زندگي، شايستگي‌ام در بودن! … اگر سزا بود چنان در آغوش‌ مي‌فشردم که يکي گرديم ، و در آن پيکر ، نه من دلتنگ , مي‌شدم ، نه او مي‌گريخت.

ای که تقدیرتو را دورزمن ساخت، سلام نامه ای دارم ازفاصله ها چند شب بود که من خواب تورا می دیدم خواب دیدم که فراری هستی می گریزی ازشهر پاسبان همه جا عکس تورا می کوبند جارچی ها همه جا نام تورا می خوانند درهمه کوی گذرقصه تبعید تو بود مردم و تیر و تفنگ اسبهای چابک متهم: قاتل گلهای سفید جایزه: یک گل رُز وتو می دانی من عاشق گل های رُزم دوست دارم بنویسی.... به کجا خواهی رفت؟ مردم شهرچرا درپی تو می گردند؟ نگرانت شده ام بی جوابم مگذار! پشت پاکت بنویس متهم: قاتل گلهای سفید توکه می دانی من عاشق گلهای رُزم

 قطره اي از اشک بودم بر چشمانت جاري وميدانستم که منشاءم از کجاست وعلت شکل گيريم چراست ؟ با تو همنوائي کردم در چشمانت و زلال مردمک را شستم و بر گونه هايت سرازير شدم تا آبياري کنم باغچه ي تنت را - من حس دروني توام که در چشمانت جاري شده ام - من احساس ناب توام.

افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش، چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشق



ارسال شده در: 88/07/26 :: 9:21 :: توسط : شاپرک

 

امشب  ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه !

بشکن قرق را ماه من ! بیرون بیاامشب ...

 

قطره قطره اگر چه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم

ساخت مارا همو که می پنداشت

به یکی و جرعه اش

خراب شدیم ...

 

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت

اگر چه بر صدایش زخم زد تیغ تاتاری

 

 

دلم جرات اش قطره ای بیش نیست

تو ای عشق !او را به دریا ببر ...

                       محمد علی بهمنی



ارسال شده در: 88/07/25 :: 18:32 :: توسط : شاپرک

Aseman

هر كجا هستم باشم…. آسمان مال من است

پنجره … فكر… هوا … عشق… زمين مال من است

آری .. آری

زندگی زيباست ….

زندگی آتشگهی دیرینه پا بر جاست

گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست

و اگرنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

 



ارسال شده در: 88/07/20 :: 12:28 :: توسط : شاپرک

نوشته بود :

شاپرک در میزد

عشق پرپر میزد

غم به من سر میزد

شادیم پر میزد

برایش نوشت :

زندگی کن و لبخند بزن

به خاطر آنهایی که

با لبخندت زندگی می کنند

از نفست آرام میگیرند

و به امیدت زنده هستند

ღ ღ.• ¨¯`•ღ ღ.• ¨¯`•ღ

میدانی؟
درست همینجا!(در سرزمین مجازی)
این مکان خانه حقیقیه من است.روی دیوارهایش یادگاری ننویس،و شیشه دلم را نشکن...

ღ ღ.• ¨¯`•ღ ღ.• ¨¯`•ღ


شاپرک هستم متولد 27/5/1365
دانشجو
دانشگاه آزاد کرج

ღ ღ.• ¨¯`•ღ ღ.• ¨¯`•ღ

عاشقم عاشق ستاره صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام توست بر آن

فروغ فرخزاد

ما بر زمینی هرزه روییدیم
ما بر زمینی هرزه می باریم
ما هیچ را در راهها دیدیم
بر اسب زرد بالدار خویش
چون پادشاهی راه می پیمود
افسوس ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت زیرا دوست می داریم
دلتنگ زیرا عشق نفرینیست

فروغ فرخزاد

زندگی آیا درون سایه هامان رنگ میگیرد ؟
یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟

فروغ فرخزاد

«آيا شما كه صورتتان را... در سايه نقاب غم انگيز زندگي... مخفي نموده ايد

گاهي به اين حقيقت ياس آور... انديشه مي كنيد...

كه زنده هاي امروزي... چيزي به جز تفاله يك زنده نيستند؟»

ღ ღ.• ¨¯`•ღ ღ.• ¨¯`•ღ

زندگی قافیه ی شعر من است
شعر من
وصف زیبایی توست
از ازل شاید این
سرنوشت من بود
مینویسم به امیدی که بخوانی
ورنه
آخرین مصرع من
قافیه اش مردن بود

حمید مصدق

ღ ღ.• ¨¯`•ღ ღ.• ¨¯`•ღ

خاطرم نیست تو از بارانی
یا که از نسل نسیم
هرچه هستی گذرا نیست هوایت
بویت فقط آهسته بگو با دلم میمانی ؟

ღ ღ.• ¨¯`•ღ ღ.• ¨¯`•ღ

زندگی در هزاران راه و کوره راههای خویش

باز بن بست های نا آشکاری را آشکار می کند

زمین راز زمان است

وما در گذر زمان ، بازیچه اوییم

راز تنهایی و بندگی راز مرگ است و زندگی

با خود بگو :

چگونه می اندیشی ! که بر زمین حکم رانی می کنی

سکوت کن

سکوت

سکوت چاره توست .






پيوندها